X
تبلیغات
رایتل

آمریکایی که من شناختم

دیده ها و شنیده های من از سرزمین فرصتهای طلایی

خبرهای پراکنده

سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1385 09:43 ب.ظ نویسنده: امیر نظرات: 5 نظر چاپ

جام جهانی

 

خدا رو شکر این جام جهانی تموم شد تا من بتونم به زندگی عادی بپردازم. به وقت ما مسابقات وسط روز انجام میشد که من سر کار بودم. بخاطر همین مسابقات رو با ویدیو ضبط میکردم و وقتی میومدم خونه تماشا میکردم. خوشبختانه درصد زیادی از همکارام اصلا نمیدونستن جام جهانی در جریانه و خطر اینکه یهو یکی نتیجه رو ناخواسته بگه وجود نداشت. هر تیمی هم که من طرفدارش بودم باخت. این زیدان هم بنظرم کار قشنگی نکرد. فحش دادن بازیکنها به همدیگه متاسفانه امری بسیار عادیه. هر چی اینترنت رو گشتم هیج جا دقیقا ننوشته بود که چه حرفهایی بین زیدان و ماتراتزی رد و بدل شده. اگه لینکی در این زمینه سراغ دارید برم ایمیلش کنید لطفا.

 

 

گنجشک

 

صبح اومدم برم سر کار دیدم یه بچه گنجشک نشسته روی برف پاک کن ماشین. گفتم راه بیفتم میپره، اما گنجیشکه ول کن نبود برف پاک رو محکم چسبیده بود ول نمیکرد. ماشینو وسط کوچه نگه داشتم و پیاده شدم. حالا اون روز هم چون شرکتمون مهمونهایی مهمی داشت لباسهای پلو خوری تنم بود.

 

 

تا اومدم بگیرمش پرید رفت زیر ماشین. حالا من هی از اینور ماشین میرم اونور که گنجیشکه رو مجبور کنم از زیر ماشین بیاد بیرون. حالا همه دنیا میخواستن از کوچه ما رد بشن و هی بوق میزدن. خلاصه بعد از چند دقیقه گنجشک عزیز رضایت داد و پر زد و رفت.

 

قفل ماشین

 

از قدیم گفتن آدم خوب و بد همه جا پیدا میشه. دادم برای ماشینم کلید درست کنن، بعد از اینکه پولشو دادم دیدم کلیدی که یارو درست کرده در ماشینمو باز نمیکرد. رفتم بهش گفتم و اونهم با حالتی کمی ناراحت گفت حتما ایراد از قفل ماشینته کلید رو بده ببینم. با من با حالتی عصبانی به سمت ماشینم رفتیم. کلید رو کرده تو قفل بزور به چپ و راست میچرخونه، منم دیدم داره قفل ماشینو میشکونه گفتم نمیخواد درستش کنی، من خودم یه کاریش میکنم. یارو همونطور کلید رو تو قفل ول کرد و با حالتی طلب کار گفت: "پس منو چرا تا اینجا کشوندی؟". از اون روز جای قفل ماشینم غر شده و گاهی اوقات هم در رو خوب باز نمیکنه.