X
تبلیغات
رایتل

آمریکایی که من شناختم

دیده ها و شنیده های من از سرزمین فرصتهای طلایی

تو کز محنت دیگران بی غمی

دوشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1385 04:34 ب.ظ نویسنده: امیر نظرات: 2 نظر چاپ

صبح تلفن همراهم زنگ میزند. از آنجاییکه خانه ما در محلی است که تلفن همراه درون خانه سیگنال ندارد (بقول معروف آنتن نمیدهد) مجبورم بروم از در بیرون. یکی از دوستانم است و مکالمه زیاد طول نمیکشد و من هم دارم دوباره داخل خانه میشوم. خانه ما در کوچه ای فرعی است و با این حال یک ماشین بزرگ که با سرعت میرود و درست جلوی خانه ما بشدت ترمز میکند.

 

در یکی دیگر از واحدهای ساختمانمان دختری زندگی میکند که بنظرم بیست و یکی دو سال بیشتر ندارد. صورتی بچه گانه دارد و نگاهی که عمق درد و خستگیش را میرساند. دو دختر هم دارد. یکی حدود 2 ساله و دیگری حدود 3 ساله.  مثل دو تا فرشته کوچولو هستند.

 

از ماشین پسری جوان با قیافه ای خشن پیاده میشود. یک رکابی سفید رنگ به تن دارد و انبوهی از خالکوبی روی دست و شانه هایش. کله اش تراشیده است و خطوطی رو سرش هستند که مو ندارند. جای زخم و یا چاقو هستند خدا میداند. بدون اینکه نرمشی یه خرج بدهد در ماشین را باز میکند و دو دختر بچه را از ماشین پیاده میکند. همان بچه های همسایه مان را، و آنها ره بدنبال خود میکشد. جدول پیاده رو کمی بلند است و ساق پای آن یکی که بزرگتر است به آن میخورد و خراش برمیدارد، آن یکی شانس میاورد و بموقع قدم برمیدارد تا به جدول نخورد. مرد جوان توجهی ندارد و همچنان میرود و دختر بچه بیچاره ظاهرا اینرا یاد گرفته که جیغ زدن و دردش را بیان کردن سودی بحالش نخواهد داشت. همچنان که مرد دو دختر بچه را بدنبال خودش میکشد، آن یکی که ساق پایش کمی زخم است  در چشمانم نگاه میکند. چشمان معصومش نا امیدانه بدنبال چیزی میگشتند، شاید یک پناه، شاید یه دست گرم و مهربان و یا شاید چشمانش از من میخواستند که به مرد بگویم که لحظه ای آرامتر برود تا او بتواند دستی بر پای  خراش خورده اش بکشید.

 

مرد دختر بچه ها را بدنبال خود به قسمت پشتی ساختمان ، آنجا که مادرشان زندگی میکند میکشد. دیگر فقط صدایشان را میشنوم ، بچه با دیدن مادرشان به سمت او میدوند و آن مرد شروع به فحاشی و تهدید میکند و چنان حرفهای رکیکی بزبان میاورد که مو به تنم راست میشود. بعد هم با عصبانیت به سمت ماشینش میدود و به سرعت دور میشود و من تنها تماشاگر این قضایا هستم.