X
تبلیغات
رایتل

آمریکایی که من شناختم

دیده ها و شنیده های من از سرزمین فرصتهای طلایی

پدر

سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1385 08:23 ق.ظ نویسنده: امیر نظرات: 5 نظر چاپ

 

نمیدانم چکار باید بکنم. احساس زندانی بودن میکنم. چه فرق میکند فقط زندانش کمی بزرگتر است و زرق و برقش بیشتر. تا بحال تنها یکبار دیده ام که پدرم گریه کند و آن روزی بود که مادرش فوت کرد. وقتی که از ایران میرفتم، موقع خداحافظی چشمانش پر از اشک بود اما گریه نکرد. لحظه آخر محکم بقلم کرد و گفت محکم باش. نمیدانم با من بود یا با خودش. شاید با هردویمان. خداحافظی کردیم. وقتی به سمت سالن پرواز میرفتم یکی رو بار برگشتم و عقب را نگاه کردم و پدرم را دیدم که تنها پشت شیشه ایستاده و سعی میکند که لبخند بزند. من سوار هواپیما شدم و نرگس و پدرم به خانه برگشتند در حالیکه در طول راه هر دو ساکت بودند. از آن زمان 5 سال میگذرد.

دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم زمان میگذرد و ما بزرگتر میشویم و آنهایی که بزرگترند پیرتر میشوند. 5 سال پیش موهای پدرم جو گندمی بود ولی امروز موهایش یکدست سفید است. هیچوفت نخواستم قبول کنم که پدرم پیر شده است. صدایش همیشه به من آرامش میداد. حداقل صدایش از سنش 20 سال جوانتر بود. وقتی فهمید میخواهم خانه بخرم گفت که پس اندازش را برایم میفرستد تا برای پیش قسط خانه مشکلی نداشته یاشم. امروز زنگ زد تا ببیند پول بدستم رسیده یانه. ولی اینبار خیلی قرق داشت. صدایش هم پیر شده بود و هم شکسته. دائم میپرسید که چه کمک دیگری لازم دارم. عید را پیشاپیش به نرگس و من تبریک گفت. امسال پنجمین سالی است که عید میرسد و او را ندیده ام. بغض گلویش را گرفته بود اما باز هم گریه نکرد.

متاسفانه در شرایط قعلی نمیتوانم برای دیدن پدر و مادرم بروم. مشکلی که خیلی از دانشجوهای ایرانی دارند. از آمریکا که بیرون بروی، برای ورود دوباره باید بروی و ویزا بگیری و اگر بهت ویزا ندهند تمام رشته هایی که ریسیدی پنبه میشود. شاید اگر هنوز مجرد یودم این خطر را میکردم. هر بار که از ایران تلفن میزنند مو به تنم راست میشود و نگرانی تمام وجودم را در بر میگیرد و با ترس و لرز میپرسم "بابام حالش خوبه؟" چند روزی است که دائم از خودم میپرسم که آیا خواهم توانست پدر و مادرم را دوباره ببینم؟

 

سالی پر از شادی در کنار عزیزانتان را برایتان آرزومندم

 

-امیر کاشانی