X
تبلیغات
رایتل

آمریکایی که من شناختم

دیده ها و شنیده های من از سرزمین فرصتهای طلایی

پروفسور استکی

یکشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1390 06:33 ب.ظ نویسنده: امیر نظرات: 30 نظر چاپ

تلفن زنگ میزنه، شماره ناشناسه، معمولا شماره های ناشناس مال شرکتهاییه که میخوان یه چیزی بفروشن و گاهی هم خیلی سمج تشریف دارند، برای همین خیلی وقتها جواب نمیدم تا طرف اگر آشناست پیام بذاره، اما تصمیم میگیرم این یکی رو جواب بدم.



مردی موقر سلام میکنه و خودشو معرفی میکنه: من پروفسور استکی هستم از دانشگاه ...، انگلیسی رو خیلی خوب حرف میزنه ولی معلومه خارجیه.


ترم سوم دانشگاه بودم که یه شاگرد خصوصی داشتم بنام رضا. رضا سال چهارم دبیرستان بود و داشت برای کنکور میخوند و قرار شد یک جلسه بهش ریاضی جدید درس بدم. رضا مثل شاگردهای دیگه نبود، مشکل این نبود که یه مسئله رو چه جوری میشه حل کرد، مشکل این بود که بهترین و سریعترین راه حل مسئله چیه؟


بعد از اون یک جلسه، پدر رضا از من خواست که برای دروس خصوصی معلم رضا بشم. جلسات رو شروع کردیم. 55 دقیقه درس، 10 دقیقه استراحت برای چای و شیرینی، و 55 دقیقه دیگه درس. رضا چپ دست بود و من راست دست، برای همین من سمت راست میز مینشستم و رضا سمت راست. هر کدوم هم یه دسته کاغذ باطله میزاشتیم کنار دستمون، یه کاغذ من برمیداشتم و یه کاغذ رضا، مسئله رو حل میکردیم و روشهای حل رو مقایسه و بحث میکردیم. بعد برای اینکه وقت تلف نشه کاغذ رو پرت میکردیم وسط اطاق و میرفتیم سراغ مسئله بعدی و مسئله بعدی و بعدی. تا آخر جلسه کف اطاق و دو رو برمون پر میشد از کاغذهایی پر از فرمولهای ریاضی و فیزیک.



جلساتمون معمولا از 6 تا 8 عصر بود و گاهی مامان رضا برامون برای بعد از جلسه شام آماده میکرد. یادمه یه بار موقع شام بهمون گفت: "شما مگه با هم دعوا میکنید که صداتون اینقدر بلنده". یه بار هم به رضا گفتم که مسائل باقیمونده رو همون شب حل کنه و اگر مشکلی بود بهم خبر بده و رضا در جوابم گفت که مغزش بعد از جلسات دو ساعتی ما حداقل به چند ساعت استراحت نیاز داره.


بهترین جلسه وقتی بود که ساعت 6 شروع کردیم، اونقدر اون روز با رضا سر مسائل ریاضی و فیزیک، بردار نرمال، معادله دیفرانسیل، حرکت پرتابی و امثالهم بحثمون بالا گرفت که زمان رو فراموش کردیم. من اصرار داشتم که موقع درس خوندن ساعت رو باید کنار بزاریم، نگاه کردن به ساعت تمرکز آدم رو به هم میزنه. بعد از یه مدت از رضا پرسیدم فکر میکنی 55 دقیقه شده؟، ساعت رو نگاه کردیم و ساعت نزدیک 10 شب بود!


از پروفسور استکی پرسیدم : "من چه کمکی میتونم به شما بکنم"، گفت من برای این زنگ نزدم، زنگ زدم که ازتون تشکر کنم، من رضا استکی هستم. اونشب بعد از مدتها با آرامش خاصی خوابیدم.

کاملا واضحه که رضا موفقیتهاشو و موفقیتهایی که در آینده خواهد داشت رو مدیون تلاش زیاد خودشه، اما برای من همینکه که در این موفقیتها سهمی کوچک داشتم، بسیار لذتبخشه.


*** اسمها مستعارند