X
تبلیغات
رایتل

آمریکایی که من شناختم

دیده ها و شنیده های من از سرزمین فرصتهای طلایی

مریم و رضا

چهارشنبه 12 بهمن‌ماه سال 1390 02:55 ب.ظ نویسنده: امیر نظرات: 26 نظر چاپ

برگرفته از یک داستان واقعی

حدود 10 سال پیش بود که مریم و رضا رو برای اولین بار دیدم، یادم نیست مریم چه مدرکی داشت ولی یادمه از یه دانشگاه خوب دولتی بود و رضا هم فارغ التحصیل عمران شریف. یه زوج دوست داشتنی سرشار از زندگی و نشاط. رضا در دانشگاه یو-اس-سی (که از دانشگاههای معتبر دنیاست) در شهر لس آنجلس دوره دکترای خودش رو شروع کرد و مریم هم درس میخوند برای پذیرش دندانپزشکی.



من ماشین نداشتم و عصرهای سه شنبه با مریم و رضا و یکی دیگه از بچه ها دم دفتر رضا قرار میزاشتیم و با هم میرفتیم خرید، و از مغازه ای که همون نزدیکی بود فیلم کرایه میکردیم، سه شنبه ها فیلمها رو ارزونتر کرایه میدادند و ما هم به همین دلیل سه شنبه ها رو برای خرید انتخاب کرده بودیم. بعضی وقتها هم بعد از خرید میرفتیم خونه مریم و رضا، یه سوئیت کوچیک که در واقع فقط یه اطاق داشت. شام میخوردیم، فیلم میدیدیم، ورق بازی میکردیم و گاهی هم تخته نرد با کرکری های تمام نشدنی. روزهای قشنگی بود.

بعد از مدتی مریم آبستن شد و همزمان از دو دانشگاه یکی در لس آنجلس و یکی دیگه تو بوستون برای دندانپزشکی پذیرش گرفت. دانشگاهی که تو بوستون بود یه مقدار بهتر بود و به همین دلیل مریم دانشگاه بوستون رو انتخاب کرد، چند ماه بعد اولین فرزند مریم و رضا بدنیا اومد، فرشته. وقتی فرشته دو ماهه بود مریم رفت بوستون و فرشته و رضا موندند لس آنجلس. وقتی پرسیدم چرا؟ هر دو گفتند برای آینده.  فاصله زیاد بین لس آنجلس و بوستون باعث شد که دیدارها هر دو هفته یه بار انجام بشه که بعدا بعلت هزینه بالا و مشکلات دیگه به ماهی یکبار تغییر پیدا کرد.4 سال گذشت، رضا دکتراشو گرفت و در یک شرکت تازه تاسیس شروع بکار کرد، یکسال دیگه هم گذاشت، مریم هم مدرکشو یا نمرات عالی گرفت و شرکتی که رضا توش کار میکرد کلی توسعه پیدا کرد، رضا توی این یکسال خیلی زحمت کشید، و تقریبا هیچ وقتی برای تفریح براش باقی نمونده بود، طوری که دیگه نه خبر از فیلم بود، نه ورق بازی، و نه تخته نرد. یعنی کلا ما رضا رو نمیدیدیم.



دانشگاه بوستون به مریم برای تخصص و جراحی پذیرش داد و مریم تصمیم گرفت که درسشو ادامه بده، باز پرسیدم چرا؟ هر دو گفتند برای آینده.4 سال دیگه هم گذشت، مریم فارغ التحصیل شد و در لس آنجلس شروع بکار کرد، رضا هم از مدیران ارشد شرکت شده بود، کلی در امد و البته کلی مشغله و استرس. تولد 10 سالگی فرشته، مریم و رضا من و اون دوستم رو دعوت کردند خونشون، یه خونه بزرگ و رویایی، 1200 متر زمین، استخر و جکوزی، و کلی چمن، یه ساختمون ویلایی 4 اطاق خوابه، یه ماشین پورشه اس-یو-وی کاین سفید که مال مریم بود و یه بی-ام-و 535 نوک مدادی که مال رضا بود، یه چیزی مثل همونایی که ادم تو فیلمها میبینه. مفهوم آینده رو یواش یواش داشتم درک میکردم. اما رضا و مریم دیگه مثل سابق نبودند، بیشتر از هر چیزی خستگی تو چشمهاشون موج میزد و وقتی فرشته هدیه مادرش رو باز کرد که یه دوچرخه حرفه ای 1000 دلاری بود، مادرش رو بوسید و گفت مرسی مریم جون.



یکسال از اون زمان میگذره، همون دوستم زنگ زد بهم، دیدم یه کم گرفته است، منم دیدم اینطوریه بدون اینکه بپرسم جریان چیه گفتم، بابا اینقدر زندگی رو سخت نگیر، میخوای به مریم و رضا زنگ بزنم آخر هفته ای بریم یه جایی که کم استراحت کنیم؟ خیلی آروم گفت: مریم و رضا از هم جدا شدن، برای طلاق اسلامی دو تا شاهد لازمه، از من خواستن که بهت زنگ بزنم و ازت بپرسم که میتونی بعنوان شاهد طلاق یه شنبه بیای مسجد؟