X
تبلیغات
رایتل

آمریکایی که من شناختم

دیده ها و شنیده های من از سرزمین فرصتهای طلایی

کوله بار

جمعه 28 بهمن‌ماه سال 1390 04:58 ب.ظ نویسنده: امیر نظرات: 13 نظر چاپ

عزممو جزم کردم که برم، راهی راهی سخت و طولانی، و در انتهای راه تو خواهی بود، منتظر، یه انتظار طولانی، تا با یه لبخند و یه آغوش گرم تمام خستگیهامو از یادم ببری. سعی کردم آماده آماده باشم، هر چیزی رو که فکر میکردم ممکنه لازم بشه، تو کوله پشتیم گذاشتمو راه افتادم، با انرژی و نشاط شروع کردم.


کوله پشتیمو اینقدر سنگین کرده بودم که به شونه و زانوهام فشار میاورد، اما من بی توجه به درد و خستگی، ادامه دادم، بدون اینکه استراحت کنم یا اینکه از مسیر منحرف بشم. رفتم و رفتم، تا اینکه از شدت خستگی بیهوش شدم. بیدار که شدم تقریبا شب شده بود،دستپاچه بودم، کنار مسیر دراز کشیده بودم، و یه ژاکت کهنه تا شده مثل بالش زیر سرم بود، پیرمردی در کنارم داشت آتش کوچکی بر پا میکرد، حتما ژاکت پیرمرد بود. بلند شدم و لباسم رو تکوندم، ژاکت رو هم تکوندم و تحویل پیرمرد دادم. 


-ممنون پدر


:خواهش میکنم جوون، یه کم صبر کنی چایی آماده میشه،


- ممنون پدر، باید برم، دیر شده


پیرمرد نگاه خاصی به من کرد و گفت: خدا به همرات


دوباره راه افتادم، اینقدر خسته بودم که حتی بسختی کوله پشتیمو رو کولم گذاشتم، هنوز خیلی نرفته بودم که از خستگی مجبور شدم بشینم، میدونستم ادامه بدم دوباره بیهوش میشم. اومدی تو ذهنم و گفتی (مثل همیشه که میگی و من گوش نمیدم) آروم باش، اینطوری هیچ وقت نمیرسی. کوله بارتو سبک کن، عجله نکن، هیچ مشکلی پیش نمیاد اگه تو کافه های راه برای چای و رفع خستگی توقف کنی، یا برای دیدن مناظر زیبا، یا حتی اگه قدمت رو کمی تند یا کند کنی که با بعضیا همراه بشی. حرفتو اینبار گوش کردم. 


کوله بار رو زمین گذاشتم و راه افتادم، اما نه به سوی تو،که برگشتم، موقتی، هوا کاملا تاریک شده بود ولی نور ماه خوب بود، از دور آتشی که پیرمرد بپا کرده بود رو دیدم، داد زدم: پدر یه چایی هم برای من بریز.