X
تبلیغات
رایتل

آمریکایی که من شناختم

دیده ها و شنیده های من از سرزمین فرصتهای طلایی

بهشت

سه‌شنبه 12 مهر‌ماه سال 1390 09:04 ب.ظ نویسنده: امیر نظرات: 18 نظر چاپ

باز هم من و تو، چشم در چشم، دوست دارم وقتی که با نگاهمان کلام را بی معنی میکنیم. هر چه هست در نگاه من و توست، نگاهی پر از آنچه متعالیش میخوانند و همزمان پر از آنچه پلید و پست میخوانندش. با چشمانمان، و با حرکتهای ظریف عضلات صورتمان و در شکل لب و دهانمان همه هر چه را میخواهیم میگوییم، خیلی واضح و پر از حقیقت.



دنیا چشمان توست، دنیا احساس انگشتان ظریف توست وقتی که به آرامی نوازششان میکنم، و آنها هم چه خوب جواب نوازشهایم را میدهند. دنیا طپش قلب توست وقتی نفسهای عمیق میکشی، چقدر زیبا و آرامش بخش است آن هنگام که دنیا که در تو و من خلاصه میشود.


دستم را دراز میکنم و بازویت را آرام و با احتیاط نوازش میکنم و سپس دستم را سریع عقب میکشم، انگار که نگرانم آسیبی به یک اثر هنری گرانبها وارد آورم، دوست دارم در آغوشت بگیرم و تو را محکم در بقلم بفشارم، اما به همان نگاه و همان بازی دستها قانع میشوم.


مرا از خودم هم بهتر میشناسی، سالها تلاش کردم که وقتی روبرویم مینشینی بتوانم سینه ام را مردانه سپر کنم و با افتخار سرم را بالا بگیرم و مستقیم در چشمانت بنگرم، اما نتوانستم، همیشه در برابر چشمانت چونان مجرمی بزهکار بودم در دادگاه عدل. در چشمانت که نگاه میکنم، دلهایی که شکستم  یکی یکی از جلوی چشمانم عبور میکنند و دستهای نیاز و التماسی را که پس زدم یک به یک به صورتم سیلی میزنند. محکمتر از همه همان فرشته چهار ساله ای که در برابر اشک چشمانش فقط سر برگرداندم و راهم را را ادامه دادم. آنچه مرا میازارد اینها نیست، آنچه مرا میازارد احساس کوچکی و خردی ام در برابر توست، کاش زمان همان چند دقیقه پیش که در چشمان یکدیگر مینگریستیم می ایستاد.



سرم همچنان پایین است، دستهایت را آرام دور گردنم حلقه میکنی و سرت رو روی شانه ام میگذاری و بی صدا گریه میکنی، گریه ات بی صداست، اما قطرات گرم اشکت که روی شانه ام سر میخورند از هر فریادی بلندترند. بقلت میکنم و با دستانم پشتت را نوازش میکنم، سرم را رو به آسمان میگیرم تا اشکم سرازیر نشود و به خودم میگویم: "اینجا" بهشت است.